زیبا با دلی به وسعت دریا

داشتم با آناليز سر و کله می زدم ...ديدم که يه چيزی منو می کشونه سمت پنجره ...پنجره رو باز کردم ..يه باد خنکی خورد به صورتم ...يه کم سردم شد ..هيچ کس توی کوچه نبود ...انتهای آسمون به قرمزی می زد...چشمام رو بستم و يک نفس عميق کشيدم ...حس کردم بوی بهار مياد ...

از شب تاسوعا به اين طرف اينقدر اتفاقات مختلف افتاد که ديگه روز و ماه و سال يادم رفت...يه پام بيمارستان بود ..يه نصفه ام دانشگاه و خونه و...عجب شبی بود ...اتاق عمل ...بيمارستان....حالا توی اين گير و دار خاله اينا بودن مشهد ...مريض شدن آريانا هم يه طرف ...توی اين يک هفته اصلا يادم نيست ديگه چی شد ...حالا همه اين ها به خير گذشت ...اومديم پای اينترنت ..آی دی رو باز کردم ديدم يه آدم بيکار ليست آی دی ها رو پاک کرده ...به هر کدوم هم که می گم کی پاکش کرده می گن من نبودم ...پسورد رو عوض کردم ...با کلی بدبختی از روی آدرس ايميل شيوا و پونه وچند تا بچه ها رو گرفتم ...اما اين دوستای با معرفت نسرين . بهار .آسمه . نکيسا . حديث . فرشته ...با اون آی دی های بی سر وته که يادم نمی مونه ...از بس ايميل می زنن آدرسشون گم شد ...بی معرفتا...

 

امروز صبح که رفتم دانشگاه تا کلاس شروع بشه ۲۰ دقيقه ای وقت داشتيم ..من و راحله اومديم توی محوطه دانشگاه ...يه احساس به خصوصی داشتم ...يه جور آرامش ...زيادی هم آروم بودم...يه کم عجيب بود...گفتم خدايا يعنی می شه؟!! راحله گفت :چی يعنی می شه؟..گفتم يعنی می شه که بارون بياد ! راحله گفت ول کن تو رو خدا...هوای به اين صافی ...بارو ن کجا بود ...رفتيم سر کلاس...وقتی از کلاس اومديم بيرون  ديديم داره بارون مياد ..عجب بارونی بود ها ...کلی حال راحله  گرفته شد گفت حالا نمی شد يه چيز ديگه می خواستی...گفتم وقتی آدم يه چيز کوچيک می خواد و خدا بهش می ده ...يه حس خوبی در آدم ايجاد می شه ...يه نگاهی به من کررد و گفت عجب رويی داری ها ...هوای به اون صافی رو کردی ابری ..اون وقت می گه يه چيز کوچيک...بيا و چخار تا کلمه در مورد ما به خدا سفارش کن ....

فکر کنم دارم سرما می خورم

حس عجيبی دارم ...کاش معناش رو می دونستم

نوشته شده در یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۳ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |