شب

سلام
خيلی دلتنگم...ديشب اصلا نخوابيدم...تمام شب رو داشتم فکر می کردم...به خيلی چيزها...تقريبا کار هر شبمه...فکر کردن و نخوابيدن...
يه هفته ای می شه که درست نخوابيدم...
ديشب داشتم فکر می کردم به اينکه يه سری آدم ها عاشق يه سری آدم های ديگه می شن...اين مثلا عشقی که بهش نسبت می دن چقدر می تونه راست باشه؟
يه کم،خيلی، هيچی...شايد واقعا عاشق باشن...شايد فقط يه علاقه ساده باشه که با دونستن خيلی از واقعيت ها از بين بره...می خوان که به خودشون بقبولونند که عاشقند...بعضی ها هم که اصلا ذاتا دروغگو هستند..دختر و پسرش فرق نمی کنه...مياد و بهت می گه عاشقتم..حالا يا راست می گه يا داره خودشو گول می زنه يا تو رو...از اين سه حالت که خارج نيست...نمی دونم
بعدشم...اون دوتای آخرو ولش...،داشتم فکر می کردم حالا اگه اين عشقشون واقعی باشه؛ چطور دو تا ادم با عقايد مختلف ، با نظرات مختلف ، با راه و رسم مختلف که واسه زندگی انتخاب کردن، می تونن تا آخرش کنار هم باشن..
فکر کردم حالا اگه اين عشق واقعی باشه بايد چند تا نشونه داشته باشه...
آدم عاشق رو می شه نديده شناخت، حس کرد.
آدم عاشق رو می شه با نگاهش شناخت...تو عمق نگاهش يه جور التماس هست...ته التماسش می گه "می خوامت"
آدم عاشق رو می شه از صداش شناخت..تو ژرفای صداش يه جور درد هست...
عشق معنيش اين نيست که فقط منتظر بشی که يه فرصت بدست بياد...يه فرصت مناسب که اعتراف بهش کنی ...بايد فرصت رو خودت ايجاد کنی...هر آدمی واسه خودش غرور داره، ولی اگه عاشقی پس غرور خودتو بشکن ...تو که جرات گفتن رو نداری ...پس بی خود کردی که عاشق شدی...منتظر نباش که طرف مقابلت بهت اظهار علاقه کنه...تو..تو بايد عاشقانه دوستش داشته باشی ...می دونم که ممکنه با بدترين عکس العمل مواجه بشی...ولی شايد داره امتحانت می کنه...شايد می خواد ببينه چقدر عاشقی...
از همه اين فکرها اومدم بيرون...سعی کردم به هيچی فکر نکنم...چشمام رو بستم...تو تاريکی...تنهای تنها بودم...يه باد ملايمی از پنجره داخل شد...صورتم رو نوازش داد...يه صدايی می اومد...خوب گوش دادم...صدای بارون بود...يه نفس عميق کشيدم...با خودم گفتم :"بارون بياد ،اون وقت من بخوابم؟!"
از جام بلند شدم...رفتم وسط حياط ايستادم...زير بارون ...حسابی خيس شدم...آخ که چقدر بارون بهم انرژی می ده...نمی دونم چند ساعت بود که زير بارون بودم...حسابی کيف کردم...

نمي دونم کی بود از من پرسيد....روز تولدم 20 شهريوره

/ 15 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
shervin

راستي در اين موردي که نوشتي بايد بگويم من فقط استفاده کردم . ببخشيد نظري ندارم . آخه اگه چيزي بنويسم فقط بر پايه حدسيات است نه تجربيات . فقط همين

sina

سلام... من هفته پيش يه مطلب نوشته بودم با عنوان « مادر »... موضوعش خيلی بی ربط نيست به اين مطلب تو... اگه حوصله ات گرفت بخونش...

sina

راستی من تمام حرفات رو قبول ندارم... ولی از طرز بيانت خوشم اومد!!!

م.عروج

زيبا جان سلام خوشحالم از اينکه بالاخره آپ ديت کردی به من هم سر زدی تولدت رو پيشاپيش تبريک می گم ولی از تولد من دير تره مالمن ۱۱ شهريوره / راستی اگه مثل خيلی از خانم ها ناراحت نميشی که سنت رو بگی ميتونم بپرسم چند ساله می شی....يه چيزه ديگه خوب شد تو ملکه نيستی.

امیر

راجع به عشق نوشتی دوست عزیز وقشنگ نوشتی فقط میخواستم بگم که اینکه چطوردوتا آدم کاملاً متفاوت باهم کنار میان رو فقط عشق می دونه،معجزه عشق همینه دیگه!....موفق باشی

Milad

سلام زيبا خانوم - خيلی خيلی ممنونم که به وبلاگم اومدی - خيلی خوشحالم کردی - نوشتت فوق العاده ست خيلی به دل ميشينه - کلا نوشته هات حرف ندارن - خوشحالم ميکنی اگه بازم بهم سر بزنی - هميشه خوش و موفق باشی

shiva

سلام زيبا جون..... حرفاتو دوست دارم.انگار که افکاره خود منه ،اما تو بیانشون می کنی و من نمی تونم یک کلمه هم بنویسم..اين مسائل ذهن منو بد جوری در گير کرده. واقعا نمی دونم کی راست می گه ،کی دروغ...واقعآ عشق واقعيه؟؟؟ کی عاشقه؟؟؟ توی اين روزگار می تونه عشفی هم باشه؟؟؟ اون که می گه عاشق هست ، واقعا هست؟؟؟ يا يه شوخيه بچگانس.واسه تفريح ۲ روزش و از بين بردن تنهايی اين هفتش.؟؟؟اين چيزا واسه من داره عذاب می شه...... از پس حل و فصلشون بر نمی يام...در هر حال زيبا جان خوشحالم که تو حرفاتو می تونی به اين زيبايی بيان کنی.... واقعآ ممنون. اميدوارم که هميشه موفق باشی. (راستی از اين که به من سر زدی ازت ممنونم.)........قربانت.

آرش

من با قسمت اول موافقم،و فکر ميکنم اصلا عشقی وجود نداره و آدما ادای عاشقارو در ميارن. ولی علاقه بين دو نفر نميشه انکار کرد،و حتما هم نبايد به جنس مخالف باشه.

aghiegh

سلام .الا يا ايها الساقی ادرکا ساّ وناولها...که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها ،در ضمن من ازت پر سيده بودم. جالبه خيليمممممممممممممم!!!!!

قایقی خواهم ساخت

سلام . در رابطه با عشق و عاشقی نوشته بودی . می دونی چيه ؟ اگه عاشقم باشی و عشقتو با صداقت کامل و رو راست و بدون شيله پيله ابزار کنی هميشه يک سری دستهای آلوده مانع رسيدنت به معشوقت می شن . شايد هم خود معشوق ريگی در کفش داشته باشه . ولی روی هم رفته . عشق حلقه ای است و حلقه پايان ندارد . عشق اسارت شيرينی است .