ابتدای یک سرانجام

سلام

قبلا موضوع ازدواجم رو اطلاع داده بودم ...اینم شرح مفصلش

نمی دونم از کجا شروع کنم ...هنوز هم که هنوزه دوست و آشنا و فامیل زنگ می زنن که زیبا چرااینجا قبول کردی ؟!!! تو با اون همه خواستگارهای خوب و موقعیت های خوب چرااینجا !!!

این حرکت موجب شگفتی همگان شد.

نمیدونم چی باعث این موضوع شد . هنوزم خودم نمیدونم

اوا ماجرا این طور شروع شد که مادر و خاله ی محمدآقا به دنیال جستجوی دختر دلخواه خودشون در یک سال گذشته توی چندین دختری ه بهشون از آشناو دوست معرفی شد تقریبا ۶ تا آدم مختلف دختری که بهشون معرفی کردن من بودم . به دلایلی از خواستگاری اومدن منصرف می شدن .

خلاصه اینکه من با همون برخورد اول با مادر و خاله اش و حرفایی که از موقعیت پسرشون زدن گفتم نه ...اصلا هم دلم نمی خواد پسره رو ببینم. بعداز پیگیری های پشت هم اون ها و به خاطر حرفی که در مورد زنعمو و نظرش در مورد خواستگارهام پیش اومد قبول کردم فقط طرف با خانواده اش بیاد و بعد جواب نه رو محکم اعلام کنم.

نمی دونم

هنوزم نمی دونم چی باعث شد نظرم تغییر کنه

بعد از اینکه توی اون همه شلوغی کار و مشغله های دیگه جواب سوالات کتبی ام رو آورد داد (که بیشتر از ١۵ صفحه بود ) و ٢۴ صفحه ای که خودم جواب دادم و خیلی چیزای دیگه تصمیم گرفتم بیشتر فکر کنم

توی کار خدا موندم

خدا هم عجیب منو بازی گرفته

الان که تموم شد فکر می کنم اون همه پافشاری و مخالفت به کجا ختم شد !!!

همه اش منتظر یه بهونه بودم واسه اینکه بگم نه

ولی انگار چیزی جور نشد

فشارهایی که توی این مدت داشتم عجیب اذیتم می کرد ...بی خوابی که سر جاش ولی اتفاقات دیگه ای هم بود که .....

بگذریم

بالاخره با یه مجلس مثلا مختصر با وجود مخالفت های پی در پی خانواده داماد در خلاصه کردن مجلس (مختصر بودن باحضور حدودا ١٢٠تا ١٣٠ نفر داشته باشید ...) برگزار شد

قرار اولیه این بود که شب جمعه با حضور چند تا بزرگتر خطبه عقد جاری بشه که با تذکر مهم عموی خانواده (که دوست داشتم سر به تنش نباشه ) به روز جمعه موکول شد

چه جمعه ای بود

شب قبلش که اصلا نخوابیدم

هر کدوم از دوستانو آشنایان هم اس اماس میداد یا زنگ می زد جواب نمیدادم

از روز پنج شنبه تمیز کردن خونه و خالی کردن اتاقم بهخاطر پذیرایی از مهمونا شروع شد وتا ظهر جمعه ادامه داشت

جالبه که عروس باشی و خونه رو خودت مرتب کنی و تنها کسی هم کهمی دونه وسایلو ظرف و ظروف و خلاصه همه چی کجاست و چه باید کرد خودتی

ساعت ١٢:٣٠ باید می رفتم آرایشگاه ولی کی رفتم؟؟؟ ساعت ١:٣٠ بعد ازظهر که آرایگر گفته بود چند دقیقه دیرتر میومدید رفته بودم یه زنگ می زدید دیر میام

عصبانی شدنم توی آرایشگاه با آقای داماد به خاطر تداخل رسم و رسوم بماند

از اونجایی که ادم لجبازی هم هستم روی حرف خودم ایستادم

وقتی اومدم خونه تقریبا همه افراد فامیل خودمون اومده بودن... با اولین کسی هم که مواجه شدم خانم رضایی معلم دوران دبیرستانم بود ...( معلم ریاضی)

با اینکه خیلی ساده آرایش شده بودم گفت یه لحظه شک کردم واقعا خودت باشی شبیه سیندرلا شدی ...

این موقعا مجبوری مثل مهمون یه جای خاص بشینی چیزی که ازش عذاب می کشیدم

نگرانی از سرو صورتم می بارید ...هر دفعههم باید مواظب پذیرایی بودم که داداشم زنگ می زنه به مبایلم و می گه عاقد میخواد باهات صحبت کنه ... همه متعجب فقط نگاه می کردن ...حالا چی گفت .؟؟؟ بعد از اینکه مطمئن شد عروس خودمم و توضیح سه فصلی در مورد اینکه مهریه عندالمطالبه چیه و عندالاستطاعه پرسید مهریه تون چیه ؟؟

زمان عقد :::

وقتی عاقد اومد واسه خوندن خطبه عقد تمام بدنم می لرزید ...بی اختیار گریه ام گرفته بود ...قرآن رو باز کردم که آروم بشم ولی چاره ای نبود نمیشد ...در حال توضیحات شرایط ازدواج ،من زیر چادر در حال گریه کردن بودم. اصلا هم دست خودم نبودم . نمیدونستم باید چی کار کنم ... از خدا خواستم کمکم کنه که آروم بشم ... از زیر چادر دیدم که بابا گریه میکرد ... کنارش خاله ها  ، مادربزرگم و زن عموی عزیزم ... از کارگر گرفته تا همه فامیل که کم کم همه مهمونا خواسته و ناخواسته اشک توی چشماشون جمع شد.

وقتی برای آخرین بار خونده شد ، صدام می لرزید ، نمیتونستم جواب بدم . تمام نیروم رو جمع کردم که صدام دربیاد به برادرهام نگاه می کردم و دنبال ....

می گن دختر موقع عقدش چهره مادرشه که آرومش می کنه ، چشماش دنبال مادرشه که مطمئنش کنه

وقتی قرآن رو دادن دوباره به دستم ،‌وقتی می خواستم جواب بدم و دوباره قرآن رو باز کردم سوره مریم اومد ...احساس کردم حضور داره

همون جوری که دستام می لرزید و دستام رو توی هم فشار میدادم که بتونم جواب بدم

توی اون لحظه واسه خیلی ها دعا کردم و چند نفری خاص تر از بقیه

مثل داداشم مهدی و دوست خوبم مهرداد

واسه خوشبختیشون موفقیتشون

واسه همه دخترا و پسرایی که می شناختم

یه نفس عمیق کشیدم خیلی شمرده گفتم

با توکل به خدا و توسل به حضرت علی و فرزندانش به خصوص امام زمان و تمسک به روح مادرم و با اجازه پدرم  بله

بابا که بغلم کرد خودم رو آروم کردم و نتونست تحمل کنه زود رفت وقتی داداش باران بغلم گرفت دوباره زدم زیر گریه

....

اینم مجلس عقدمون

بعد مجلس هم پدر داماد و عموهاش (۶-٧ تا بودن ) اومدن از بابا اجازه گرفتن منو بردن خونه پدر داماد یه ساعتی اون جا موندیم بعد از نماز مغرب و با ماشین گشت زدن توی خیابون اومدیم خونه و همه رفته بودن غیر از داداش کوچیکه

قابل ذکره به دلیل جمعیت زیاد تماشاچیان آقای داماد عکس گرفتن رو گذاشت واسه بعد مجلس که اونم نشد و فقط ٣-۴ تا عکس رو داداش کوچیکه از ما گرفت

شب هم شام خونه عمو بودیم ... خوب وقتی خانم خونه نبود غذا درست کنه و خودش عروس بود باید چی کار می کرد؟؟

بعد از شام هم اومدیم خونه و آقای داماد هم چون باید عازم تهران می شدن رفتن خونه شون

تازه وقتی تنها شدم به این فکر افتادم که من واقعا ازدواج کردم؟؟؟

دلم شدیدا گرفته

همه چیز زندگیم عجیب بود  ازدواجم و شرایطی که الان دارم از همه عجیب تر

چیزی که توی این مدت از نظرم محو شده بود و بعد ازدواج دیدمش باعث شد بفهمم یه چیزایی توی زندگی دست خودم نیست

اون هفت شب

دیدن اون آدم عجیب و غریب

خواسته هایی که داشتم

و اون شب مسجدی که بعد از شاید ١٣-١۴ سال رفته بودم مسجد

اونم یه جای عجیب و گریه هایی که براش دلیل پیدا نمیکردم

تنهایی توی قسمت زنونه بودم

آقایی که روضه حضرت فاطمه رو می خوند اسم همه مریضایی که به اسم می شناخت رو برد و من وسط گریه ها از طبقه بالا زیر لب گفتم حاج آقا پس من چی

هنوزم با یادآوریش تمام بدنم می لرزه

که یهو حاج آقا گفت خدایا خانم هایی که توی این مسجد هم الان طبقه بالا هستن اگر بیماری دارن شفاشون بده

این قدراتفاقات عجیب و غریب توی این چند وقته افتاده که هنوز در حیرتم

خدایا

الان مشکلاتم دوبرابر قبل شده... الان باید واسه دو خانواده متفاوت با خواسته های متفاوت وجود داشته باشم

خدایا با این همه تفاوت ها چی کار کنم

تنها کسی که می تونه بهم کمک کنه تویی

خدایا به فریادم برس

 

 

 

/ 29 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

سلام زیبا جان خوبی عزیزم خیلییییییییییییییییییییییییییی تبریککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک می گم بابت دیر اومدنم هم معذرت می خوام اخه من هفته ی دیگه کنکور دارم[ناراحت]

زی زی

سلام خانومی. مبارک باشه. امیدوارم که بسیار بسیار خوشبخت بشی. ازدواج یه تحول بزرگه توی زندگی... امیدوارم که با این تحولت بتونی به خوبی کنار بیای و از پسش بر بیای...

مریم

سلام مبارک باشه[قلب]

محمد حسین

سلام. تبريك ميگم . زندگي بعد از اين خيلي خيلي سخت تر ميشه اما تحمل سختيش شيرينه . موفق باشيد .

رژانو

سلام زيبا جون ايشالا خوشبخت باشي،مبارك باشه اينو بدون خدا هميشه كنارته و هرگز تنهات نميزاره،درسته كه وارد ىه زندگي جديد شدي اما باباتو فراموش نكن و سعي كن اونقدر خوب باشي كه بتوني دو تا خونواد رو خوشبخت كني،منم برات دعا مي كنم خواهري،-! واسه مادرت خيلي ناراحت شدم،روحش شاد

منتظر تنها

سلام خوب هستید ...؟ [گل][گل]ازدواجتون و تبریک میگم [گل][گل] و براتون آرزوی خوشبختی رو دارم . داشتم تو گوگل دنبال یه موضوع می گشتم که جستجوم به وبلاگ شما ختم شد اگه چه مطلب شما هیچ ربطی به موضوع من نداشت اما از اینکه با وبلاگتون آشنا شدم خوشحالم [لبخند][گل] امیدوارم موفق باشید . یا علی (ع)[گل][خداحافظ]

http://www.hamsar.ir

بسم الله الرحمن الرحیم "وَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنفَقْتَ مَا فِي الأَرْضِ جَمِيعاً مَّا أَلَّفَتْ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَكِنَّ اللّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ " سوره انفال آیه 63 و خدا الفت داد دلهای مومنان را دلهائی که اگر تو با تمام ثروت روی زمین می خواستی الفت دهی نتوانستی که او بر هر کار مقتدر و به اسرار و مصالح امور داناست. ... سلام خیلی خوشحال شدم خوشبخت باشید [گل][گل] ترس سوغات آشنایی هاست توکل به خدا روزتان هم مبارک باشد [گل] به سایتhttp://www.hamsar.ir قسمت مقالاتش یه سری بزنید آموزنده است محتاج به دعا هستم ساحل امواج

بسم الله الرحمن الرحیم "وَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنفَقْتَ مَا فِي الأَرْضِ جَمِيعاً مَّا أَلَّفَتْ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَكِنَّ اللّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ " سوره انفال آیه 63 و خدا الفت داد دلهای مومنان را دلهائی که اگر تو با تمام ثروت روی زمین می خواستی الفت دهی نتوانستی که او بر هر کار مقتدر و به اسرار و مصالح امور داناست.