برنامه روز یک شنبه

سلام

 

خوبید؟؟

این روزا فرصت اومدم به ویلاگ رو نداشتم

و امروز روز مفیدیه ...میگید چرا ؟؟؟

صبح از 8 تا 12:30 مدرسه ام

از ساعت 2 تا 6 دانشگاه ...

از 7 تا 8:30 کلاس زبان

/ 6 نظر / 7 بازدید
SiNA Hp (باران عشق)

گوشه نــدارد که یـکـــ گوشه اش بنشینمـــ و نفسی تــازه کنمـــ ... گــرد گــرد استـــ این زمین.. ایــنــ روزگار....

زلال

یه دوتا کلاس خصوصی هم بگیر [نیشخند] . گاهی هم یه جاهایی باید بیکار بزاری جسم رو آ ... ( قال زلال )

محمد علی رضایی

سلام وخیلی ممنون سرزدی اظهار لطف کردی وعرض تبریک وشادباش بابت ایام میلادضمنا شعر قشنگی که نمدونم شاعرش کیه دستم رسیده اما حرف دل وقت داری بخونش درپناه حق همیشه شاد امیدوار قلمت هم مانا[گل][گل][گل] یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او پُر ز لیلا شد دل پر آه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای نیشتر عشقش به جانم می زنی دردم از لیلاست آنم می زنی خسته ام زین عشق،دل خونم نکن من که مجنونم تو مجنونم نکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو... من نیستم گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگ پنهان و پیدایت منم سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یکجا باختم کردمت آواره صحرا نشد گفتم عا قل می شوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا بر نیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بو

امير حسين

سلام .. انشاا.. هميه سلامت باشي و بتوني به كارات با شادي و نشاط برسي [لبخند]

محمدعلی رضایی

با سلام وآرزوی بهترینها [گل][گل][گل] خیلی از حضور گرم وصمیمیت ممنونم[گل][گل][گل] متنی رو که میبینی یکی از دوستان خردسال نتیم نوشه دلم نیومد که پیش کش نکنم روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان ازخیابان کم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد. پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند. پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار مجبور شدم از این پاره آجر استفاده کنم . مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گران قیمتش شد و به راهش ادامه داد. در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید

رضا

بعد از تمام شدن درسها چه درخشنده ائی بر می گرده پیش ما موفق باشی[گل]