سال جدید بر همه دوستان و آشنایان مبارک باد .

شب شب غربت                شب همین امشب

 

سلام .

سال یک هزار و سیصدو هشتاد و هشت هم آغاز شد .

سال جدید رو به همه تبریک می گم .

نمی دانم چرا وقتی شروع سال می شود تقویم من با نبودن تو سنجیده می شود نه باسال شمسی و قمری و میلادی.

8 سال است که نیستی .

8 سال است که هنگام تحویل سال حس غربت و تنهایی دارم ..

با این که امسال محمد با من بود ولی باز هم غریب بودم و دلتنگ .

نمیدانم چرا اسفند که از راه می رسد هیچ چیز را نمی توانم دوست بدارم.

خیایان ها پراز گل و ماهی های قرمز و دست فروش هایی بود که وسایل سفره هفت سین می فروختند اما ...

امسال سفره هفت سین خانه ما با همه سال متفاوت بود.

با همه خانه ها متفاوت بود.

بگذارید بماند که چه بود .

امسال هم سال را با گریه تحویل دادم .

هنوز هم گنگ هستم ودر دنیای دیگری سیر میکند .

باور نمیکنم که سال 1388 رسیده ...سالی که سال ها پیش منتظرش بودم .

 

قطره قطره اشک چشمم        می چکد با قطره های باران بر تن من.

 

هوای شمال توی این فصل یک روز بارونیه و یک روز آفتابی و یک روز ابری بدون بارونی

وقتی بارون می زنه احساس میکنم دوباره زنده می شم .

امسال بابا حسابی حالمون رو گرفت.

هر جامیخوایم بریم خونه است . خودش که نمیاد . ما هم که بیرونیم ناراحت می شه .

شب قبل سال تحویل قرار گذاشته بودیم با بچه هاشام بریم بیرون ولی ....به این میگن ضد حال

موقع سال تحویل با بچه ها بودیم خونه زن عمو ... وقتی میخواستم برم اون جا می خواستم براش گل مریم بخرم ولی اون قدر عجله کردم که یادم رفت چون زن عمو خودش شیفت بیمارستان بود و من رفتم تا زودتر ناهار رو آماده کنم هر چند زن عموی عزیزم خودش همه چیز رو آماده کرده بود .

می تونم بگم به چند تاکارمهم قبل از سال تحویل نرسیدم .

اتفاق قشنگش هم این بود که  لباسشویی  خراب شد و تمام روبالشتی ها و ملحفه ها یی که گذاشته بودم بشورم ماند برای سال آینده. شایان ذکر است این کارها هنوز هم انجام نشد .

شب قبل از سال تحویل برای همه دعا کردم .

برای برادرهایم وخواهر و برادرهای محمد  دوستان و آشنایان ...همه و همه

داداشم مهدی ، مرد دلتنگ ، فیروزه ، زینب ،یاسی ، نجمه ، مهرداد ، خاله ناهید ، عطیه ، پونه ، صدرا ، محمد ، و همه ....

 

این روزها یک پایم خانه است و پای دیگرم خانه محمد . خواهرش رفته حج عمره . وقتی رفت تا زمانی که رسیدم خونه خودم رو نگه داشتم ولی دیگه تحملم تموم شده بود . زدم زیر گریه .

روزهای اول سال هم داره تموم میشه ....چقدر زود داره تموم میشه . واقعا امروز هم گذشت .

عید دیدنی ها ...عروسی دخترخاله ام ....

چقدر بعد از عروسی ناراحت بودم واسه محدثه .

واقعا ازدواج به این راحتی که خانواده همسرش فکر می کردن بود؟؟؟

آدم یه عمر دختر بزرگ کنه بعدش ...

نمی خوام بهش فکر کنم .

همون که دیشب نخوابیدم بسه .

خدا کنه که خودشون خوب باشن و خوشبخت بشن .

هنوز خیلی کارهام مونده ...

هنوز برای سال جدید برنامه ریزی نکردم .

خیلی دلم می خواست از اولین سفری که با محمد رفتم بنویسم .

چند وقت پیش یک سفر دوروره به مشهد

اما فرصتش پیش نیومد و یک کم درگیری های خودم باعث شد نتونم بنویسم .

با این که خیلی کم بود و همه اش در راه گذشت ولی سفر جالبی بود .

تا حالا شنیدید می گن میزبان خودش وسایل راحتی مهمانش رو فراهم می کنه .

وقتی یاد صحن حرم می افتم آروم می شم .

خدایا همه کسانی که دوستشان دارم و دوستم دارن رو در پناه خودت حفظ بفرما  

 آمین

 

 

/ 19 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نجمه

زیبا؟؟؟؟ چرا نیستی؟؟؟؟ اینقد دلم گرفته . انگار دنیا داره با هرچی که می تونه بهم فشار می یاره . دعام کن زیبا دعام کن [ناراحت]

نسرین

چطوری خانمی؟ دلم خیلی واست تنگ شده... سال نوت حسابی مبارک باشه! کاش یه روز دلتنگیهات کمتر بشن...

علی حجازی

سلام انگاری اول نفرم تو نوشتن کامنت . دست به نوشتنت بد نیست ساده و روان و ... حاکمی بر شرایط و این خیلی خوبه . سال نو بر شما و محمد آقا و خانواده ات مبارک

م.عروج

سلام خواهری. خوبی؟ کجایی؟ اوضاع بر وفق مراد پیش می ره؟ امیدوارم که اینجوری باشه. . اومدی نت به من سر بزن از خودت بگو. منتظرتم. [گل][قلب][بغل]

م.عروج

بازم سلام خواهر گلم. آخرای چی؟ درس؟ کار؟ دانشگاه؟ هیچ کدام؟ همه موارد؟ . شام عروسی هم ایشالا در همین قرن [گل][لبخند][نیشخند]

عقیق

سلام عزیزم عمر انقدر سریع میگذره که بسیاری از نقشه هات جا میمونه... اما لحظات همواره نو و بکر هستند و ممکنه دیگه تکرار نشن ؛ قدر تمام لحظاتت را بدون. لطفت پایدار و شاد وسر بلند باشی گل خانمی[قلب][گل]

خزان

[گل][نگران]ببخشید آبجی زیبا [ناراحت] زندگی، درك همين اكنون است زندگی، شوق رسيدن به همان فردايِی‌ست.. كه نخواهد آمد. تو نه در ديروزی ، و نه در فردايی ظرف امروز، پُر از بودن توست شايد اين خنده كه امروز، دريغش كردی آخرين فرصت همراهي با، اميد است. زندگي شايد آن لبخندی‌ست، كه دريغش كرديم. زندگی، زمزمه‌ی پاك حيات است، ميان دو سكوت. زندگی، خاطره‌ی آمدن و رفتن ماست. لحظه‌ی آمدن و رفتن ما، تنهايی‌ست... من دلم مي‌خواهد... قدر اين خاطره را دريابيم[گل]

کانون کودکان ایلیا

بچه ها سلام، دوستان سلام ما جمعی از کودکان آل یاسین تصمیم گرفته ایم مثل بزرگترهای خود، وبلاگی درست کنیم و در آن از استاد ایلیای مهربان و خانم پریا و ایلیاهو و ادریس و بقیه حمایت کنیم.ما تصمیم گرفته ایم ایلیا هو با اینکه از بعضی از ماها کوچکتر است، رهبر کانون کودکان ایلیا باشد، البته اگر خودش قبول بکند. ما از تمام کودکان آل یاسین دعوت می کنیم به وبلاگ خودشان بیایند و به ما بپیوندند منتظر بزرگترها هم هستیم.

aptin

salam khanomi delam baraton tsang shode che mikoni dar zemn doa ei sale tahvil yade ma nabodiii abji dadashet chetore yani pesaram pesar kocholoei man ke e parche atrishe ziba donya ro be ham mirize va eshghe baba nima hast man basham baghale hich kasi nemire