پاییز

پاییز را که میدید دلش می گرفت

برخلاف خواهر دوقلویش مهتا

مدت ها بود که افسرده به نظر می آمد

دلیل این همه گوشه گیری را خودش می دانست

پشت پنجره به باران نگاه می کرد و آسمانی که گرفته بود و با ابرهای نیمه تیره دلش را تاریک کرده بود

آهی کشید و صدای باز شدن در او را به خود آورد مهتا بود که با سر و صدای زیاد وارد خانه می شد مثل همیشه

با صدای بلند مادر را صدا می کرد و به آشپزخانه سر زد و غذا ها را وارسی کرد و به اتاق مشترکشان آمد

با صدای بلند مهتاب را صدا کرد و گفت سلام مهتاب جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون

با فشار او را بوسید و گفت چطوری خواهر جون

به آرامی جوابش را داد خوبم

داشت فکر می کرد وقتی مهتا در خانه است چقدر شور و اشتیاق در خانه موج می زند

کسی باور نمی کرد این دو خواهر دو قلو هستند

روی تخت نشست و به کارهای مهتا نگاه می کرد

زانوانش را در بغل گرفت

مهتا آرام کنارش نشست و گفت نمی دونی امروز چی شد مهتاب جون استادمون آقای فرزین یادته ؟؟؟

استاد مدارهای منطقی مون !

- آره چطور؟

- امروز به من گفت بعد کلاس باهات کار دارم بیا اتاقم

- خوب چی کار داشت

مهتا کمی سرش را پایین انداخت و گفت راستش ...راستش

- راستش چی؟

به مهتا خجالتی بود اصلا نمی آمد و بیشتر شبیه به دختر بچه های لوس شده بود

- ازم خواست آدرس خونه و شماره پدرجون رو بهش بدم!!!

چیزی در ذهن مهتاب جرقه زد ....برای خواستگاری ؟؟؟

- آره ...............به نظرت به مامان بگم؟؟؟

- نه بذار خودشون تماس بگیرن

- آخه نمی تونم توی دلم نگه دارم

- پس چرا می پرسی ؟؟؟

مهتا به سرعت از اتاق خارج شد و دو باره برگشت گفت من روم نمی شه تو بهشون می گی ؟؟

مهتاب خندید و گفت خودتو لوس نکن

با صدای بلند خندیدو دوباره از اتاق خارج شد .

با خارج شدن او آه از نهاد مهتاب بر آمد

به این فکر می کرد که می توانست او جای مهتا باشد

همیشه او شاگرد اول بود و مهتا شاگرد متوسط کلاس

همه از او انتظار داشتند رتبه حداکثر دو رقمی در کنکور بیاورد

اما تقدیر چیز دیگری را برای او رقم زده بود .

برخلاف انتظار همه مهتا در دانشگاه معتبری در رشته مهندسی کامپیوتر قبول شده بود و او اصلا قبول نشد .

اکنون مهتا ترم دوم دانشگاه را می گذارند و مهتاب سرخورده شده بود و دیگر انگیزه ای نداشت .

در جمع ها ظاهر نمی شد .

خیلی کم با پدر و مادرش صحبت می کرد

بیشتر وقتش را در اتاقش می  گذراند و از کنار پنجره به بیرون نگاه می کرد

و حالا آمدن خواستگار برای مهتا شکست دیگری برای او محسوب می شد

حسادت با روحیه اش سازگاری نداشت

صدای مادر و مهتا را که می شنید که خوشحال بودند که استاد فرزین استاد جوان و سرشناسی که دانشجوی دکترا بود از میان آن همه دانشجو مهتا را انتخاب کرده بود .

بی اختیار اشکش سرازیر شد

با خودش گفت آخر من چه گناهی کردم که خداوند مجازاتم می کند

فکر میکرد که من باید به جای مهتا بودم

روی تخت دراز کشید و سرش را در بالش فرو برد تا صدای گریه اش را کسی نشنود ....

(ادامه دارد )

/ 4 نظر / 11 بازدید

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین به مولایه امیر المومنین علی بن ابیطالب علیه السلام خجسته عید سعید غدیــرخم، عید امامت و ولایت بر دلدادگان آستان هدایت و شیعیان رهرو سعادت تبریـک و تهنـیت بـاد.

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین به مولایه امیر المومنین علی بن ابیطالب علیه السلام خجسته عید سعید غدیــرخم، عید امامت و ولایت بر دلدادگان آستان هدایت و شیعیان رهرو سعادت تبریـک و تهنـیت بـاد.[گل][لبخند]

‌رهگذر

[گل]