قسمت ششم

تغییر در روند زندگیش حاصل شد .

می خواست زودتر به اهدافش برسد .

چرا خودش به این موضوع فکر نکرده بود که شاید اول مسیرش اشتباه بود .

بلافاصله کتاب های مربوط را فراهم نمود و شروع به خواند ن کرد

 

هر روز عاشقانه تر می خواند و به تصمیمش مطمئن تر می شد

دلش می خواست با خواهرش این موضوع را در میان بگذارد

اما با خود فکر کرد نکند که من موفق نشوم

به همین خاطر سکوت کرد

مادر از تغییر روحیه ی او بسیار خوشحال شد و از این که می دید او در حال خواندن درسهاست مسرور بود

اجازه نمی داد در کارهای خانه کمک کند

برایش چند یک ساعت چای و میوه می آورد و او هم سخت می خواند

فرصت چندانی نداشت و باید از فرصت ها استفاده می کرد .

ادامه ...

/ 4 نظر / 17 بازدید
برگریزان

ضرت زهرا دلش از ياس بود قطره هاي اشكش از الماس بود داغ عطر ياس زهرا زير ماه مي چکانيد اشک حيدر را به چاه ... گريه آري، گريه چون ابر چمن بر کبود ياس و سرخ نسترن ... اين دل ياس است و روح ياسمين اين امانت را امين باش اي زمين نيمه شب دزدانه بايد زير خاک ريخت بر روي گل خورشيد، خاک مدفن اين ناله غير از چاه نيست جز تو کس از قبر او آگاه نيست [گل]

برگریزان

[رویا][گل]

برگریزان

صدایی هست در جانم نقاب افکنده بر دامن مرا بر شاخه ای از باد به عمقی در نگاه خویش می چیند. به خود می پیچم و آرام همه رگهای در بندم دلی کم چهره را افسوس می نالد. ناله های تنگ و تاریک زمان را دور می سازد خبر از یاد فرداهای چرکین نمک بر زخم می پاشد ورق ها را سیاهی در نگاهم تار می گردد سه تارم سخت می نالد قلم سربسته از خواندن غمی دیرینه از تاریخ ناممکن می روبد... [گل][قلب][ماچ]