قسمت دوم

دلش باران می خواست

در دل آرزو کرد باران ببارد

آخر این چه تقدیری بود

باید کار می کرد

ناگهان صدای غرش آسمان را شنید آسمان روشن شد .

به نظر می آمد آسمان ، نه خدا بود که صدایش را شنیده بود .

نوید آمدن باران بود

گویی آسمان از اعماق وجود مهتاب فریاد می زد

پنجره را باز کرد و صدای غرشی دیگر و صدای آسمان ..

باران گرفت

آسمان تیره و تاریک تر از آسمان شد .

بی معطلی و بی اختیار به وسط حیاط رفت .

زیر باران

 

 زیر باراان رفت

اشک هایش با قطرات باران آمیخته می شد

این طور راحت تر بود

کسی اشک هایش را نمی دید

بعد از مدت ها عقده اش را باز کرده بود

تا می توانست گریه کرد

ساعتی همان جا ایستاده بود

توانش تمام شده بود

دلش میخواست کف حیاط دراز بکشد

فکر کرد شاید عاقلانه  نباشد اما مگر باید همه کارها عاقلانه باشد

کسی به او توجهی نداشت

می خواست به خواسته دلش توجه کند

برای همین کف حیاط دراز کشید و چشمانش را بست و گذاشت باران او را کامل بشوید

....

 

 

به نظر می آمد به آرامش رسیده

با خود زمزمه می کرد

جا مانده پیکر بی‌جان رفیقی

               زیر باران غروب پاییزی

                                  که دیگر هیچ‌وقت

     

                                              هیچ‌وقت زیبا نیست

ادامه دارد ...

/ 1 نظر / 4 بازدید
خزان

‌قشنگ بود آبجی[چشمک]