بگو ديگه يکشنبه يا سه شنبه ، روز های تعطيلت همين روز هاست مگه نه ؟

_ آره ، من نمی دونم هر چی خودتون می دونيد .

يکشنبه مهمان دارم...حدس بزنيد کيه؟!!

همه نشستن...مگس می پرونند...اه چقدر ساکتند...در نظر اول آدم های بی آزاری به نظر می اومدن . داداش چای مياره...بعد ميشينه سر جاش ...حس کردم مادر خانم هی دل دل می کنه يه چيزی بگه ...فهميدم چی می خواد بگه ...از نگاهش .33.gif

گفتم با عرض معذرت خونه ما رسم بر اينه که تا پسر تو خونه هست دختر پذيرايی نمی کنه ...يه نفس راحتی کشيد ، انگار حرف دلش رو زده بودم ، يه لبخندی زد.01.gif

ای بابا باز که همه ساکتند...31.gif

اما آقای پدر می گه : اصل کاری دختر و پسرند که بايد همديگر رو قبول کنند

يه کم از تريپ شازده بگم 15.gif

بچه ساکت و خجالتی به نظر مياد .(بر عکس ملکه اليزابت 07) . همش طفلک سرش پايين بود، يه دست کت و شلوار سرمه ای اتو کشيده ، مثل اينکه رفته اتو شويي لباس رو پوشيده و اومده...بي خيال

...نمی دونم چرا همش به پاهاش نگاه می کرد ...فکر کنم يادش رفت جوراب نو بپوشه ..احتمالا جورابش سوراخه ...نگاه می کنه يه وقت معلوم نشه...می خواستم بگم بابا ما خودمون خاکی هستيم ....گفتم : زشته ، کم سرخ و سفيد می شه اينو بگم ديگه هيچی .33.gif

عمو جان سکوت نادلنشين را می شکند و می گويد : بهتر شما بريد و صحبت هاتون رو بکنيد ...

...يه نگاهی به شازده کردم ، ديدم متوجه نشد 25.gif

..خلاصه با ايما و اشاره بالاخره 100 دلاريش افتاد. از جا بلند شد که بريم داخل اتاق. رسيديم به در اتاق. شازده وارد شد ... دو قدم که وارد اتاق شد ديدم دوباره بر گشت ...چشمام گرد شد؛ فکر کردم موشی چيزی ديده که دوباره اومد بيرون ...برای اولين با ر سرش رو بلند کرد يه نيم نگاهی به ما نمود و بعد گفت :08.gif

اول شما بفرماييد. ...11.gif

...آقا تازه يادش اومد بهم تعارف نکرده ..

ما هم گفتيم طبق رسم و رسوم يه کم تعارف کنيم بعد هم گفتم شما بفرماييد تا من برم آشپز خونه و بر گردم ...الکی رفتم يه ليوان آب گرفتم و بر گشتم..ليوان آب رو تعارف کردم ...برداشت يه تشکری کرد و گفت : از کجا می دونستيد که آب می خوام ؟!! گفتم : ديدم چايتون رو ميل نکرديد گفتم شايد تمايل به خوردن آب داشته باشيد ...باز دوباره سرخ شد .08.gif

فکر کنم زمستون ها خونشون بخاری يا رادياتور روشن نمی کنند...04.gif

بعد ساکت شديم.يه جوری نشستم که مقابل هم نباشيم تا شايد کمتر خجالت بکشه .ديدم داخل جيبش دنبال چيزی می گرده...گفتم چيزی می خوايد ؟؟ با يه کم مِن مِن کردن گفت : دستمال ..رفتم يه دستمال آوردم ديدم يه نفس راحت کشيد ...با دستاش بازی می کرد ...گفت : خوب بفرماييد هرسوالی داريد بپرسيد ؟ 33.gif

گفتم : از خودتون بگيد...يه گلويی صاف کرد و گفت : من (...) هستم /شغلم (...) / از بابت خونه و ماشين و حساب بانکی و ...مشکلی ندارم فقط در يه حساب بانکی ام در حال حاضر 50 ميليون تومان هست ...که عموی شما در جريان هستن21.gif

ديگه داشت حوصله ام سر می رفت...25.gif

يهو چشمم به يه سوسک کوچولوی ناز و مامانی افتاد....نه از اون سوسک هايی که من بترسم ...با خودم گفتم يه جيغی بکشم بعد شازده سوسک رو بکشه ...اين طوری يه خاطره در کارنامه خواستگاريمون ميمونه که شازده منو از چنگال سوسک نجات داد .03.gif

باز گفتم يه وقت ديدی خودش ترسيد ..هيچی بابا ضايع شد. 04.gif

ديدم می گه شما حرفی نداريد؟!! گفتم منظورم از سوالم اين نبود که از نظر مالی چی داريد ...می خوام بدونم انسانيت، درک ، ...داريد؟33.gif

در همين حين متوجه يه تيکه کاغذ تو دستش شدم ...داشتم تو فکرم مثل ارشميدس فرياد می کشيدم : يافتم يافتم !!! 14.gif

با خودم گفتم چه بچه زرنگی با خودش تقلب آورده...يه نگاهی بهش کردم و گفتم بدينش به من ...جا خورد و گفت : چی رو ؟! گفتم همونی که تو دستتونه ...با خجالت در حالی که سرش رو پايين انداخته بود ...کاغذ رو به من داد ...گفتم خط خودتونه...با صدای آرومی گفت: بله گفتم : خط قشنگی داريد. چيزی نگفت

از روی ميز يه کاغذ ور داشتم و به سوال ها جواب دادم و دادم بهش گفتم : مطالعه بفرماييد ...در ضمن من از همسر آينده ام فقط دو انتظار دارم ...اول اينکه بهم خيانت نکنه ...دوم اينکه در همه حال حاميه من باشه ...حساب بانکی و پول هم برام مهم نيست ...اهل شعار دادن هم نيستم .

وقتی داشت می رفت ديگه مثل اول خجالت نمی کشيد.

آخرين لحظه يه نگاهی بهم کرد و گفت: معذرت می خوام و خدانگهدار...

نمی دونم واسه چی معذرت خواست؟!!!!33.gif

آخ سرم چقدر درد می کنه.34.gif

راستی ۲۹ مهر تولد ميلاد عزيز و مهربانه....به وبلاگ پشت کنکوری ها که لينکش اينجا هست حتما سر بزنيد

/ 57 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پيمان

سلام،خب،راستش به نظر من،اگه شخصيت تو و پسره رو عوض ميکرديم،ميشد عين فيلمای ايرانی،ولی اينطوری قشنگتره،بالاخره يکی از اين کارنامه ها بايد به ما شيرينی بدی.شاد باشی./.پيمان

مهرداد

salam,,mamnoon az inke hanouz be web loge man sar mizani ba inke man inghadr bimmarefatam ke be hich kas cooment nemidam,vali jomleye yadegari yadet raft benevisi ,,,mamnoon az inke omadi ,,ta bad ....

علي22**همسفرعشق

صدا كن مرا" كه شايد كنون بي صدايي_ در اين منتهاي رذائل _ گناهش كمي كمتر از بستن بالهاي قناريست. "صداي تو خوبست " و اين بيكران پلشتي، روان مرا با خودش مي برد/ و شايد كه من هم چونان ديگران، اسير هوس هاي ديوان شوم. و من در نهايت، به ژرفاي اين خاك ميبايدم خفت و تنها تو هستي كه، شايد / مرا با صدايت رهايي ببخشي. "صدا كن مرا"./..سلام....اپديت کردم...اگر مايل به سر زدن بودی خوشحال ميشم نظرت رو در مورد لوگوی جديدم بگی...من لينک شمارو هم گذاشتم(بااجازه)

siamak

سلام زيبا جان از نظری که دادی ممنون وب لاگ خيلی قشنگی داری خيلی خوشم امد/............ هميشه بهت سر ميزنم /.........خدا حافظ

shiva

سلام زيبا جون . خيلی با حال نوشتی ....يعنی اتفاق جالبی بود. ( راستی به خواستگاری اعتقاد داری؟؟ يعنی شروع با خواستگاری؟؟ همين که دختر به يه سنی می رسه ، همه فکو فامیل مواظبشن و تو فاميلاشون می گردن تا يکی رو پيدا کنن و در نهايت يکی را از پشت کوه می خوان بيارن و معرفی کنن!!!! ...البته شروع با دوستی هم که ....پيش نمی ياد !!!اصلآ بی خيال ، اين حرفا واسه من زوده!!!) .... راستی ، واقعآ بايد پسر رو اينجوری معرفی می کردی؟؟ آخه يک جورايی شخصیتش با وضعيتی که ازش گفتی تناقض داشت !!! من اين جوری احساس کردم.این روزا همه معلم فن بیان هستن، البته به جز من!!! ....خلاصه ،خيلی توپ بود...... موفق باشی دوست عزيز.(اگه جايی از حرفام باعث ناراحتيت شد، من ببخش.)

sina

سلام.. چقدر طولانی بود.. آفلاين می خونم..

hakim amoli

سلام زيبا!. واقعی بود؟ به من هم سر بزن يادم باشه بهت لينک بدم چون واقعا خوب می نويسی.بی تعارف.

شراگيم

سلام...چی شد بالاخره؟! چرا آپديت نميکنی پس؟ رفتی خونه شو ور!؟(به قول حلی) خيلی جالب بود...من که از بيخ و بن با خواستگاری مهالفم...حيف که نميخوام تو ذوقت بزنم...٬:) فعلا...

م.عروج

ببينم تو خودت اصلا چرا هيچی نمی نويسی هان؟

m

اه اه اه چرا خواستگار به اين محجوبی و پولداری را رد کردی واقعا که ..........