درد پیشکسوتی

سلام

از دست این پرشین بلاگ

از دست این خط های اینترنت

از دست این

زیبااااااااااااا

چه خبرته

چرا اینقدر شاکی

حس دعوا دارم شدید

هر چند که دیشب یه بست دعوا کشیدم

حرف زدن رو داشتید ؟؟

یکشنبه آینده محمد آقا میره حج

بنده هم می مونم که به جمع منتظران بپیوندم روز پنجشنبه بهش می گم نمی خوام بری

گوشیش رو بر می داره و زنگ می زنه به رئیس کاروان شون می گه می خوام انصراف بدم

گوشی رو از دستش بر می دارم می گم دیوونه چی کار می کنی ؟

می گه تو گفتی دوست ندارم بری

نذاشتم صحبت رو ادامه بده و گوشی رو قطعیدم

.... روز جمعه

خونه خاله ایشون دعوت بودم

از ساعت 4 گذشت و بنده ساعت 7 رفتم

حدود 8 زنگ می زنه می گه ساعت چند بیام دنبالتون (من و خواهرشون و مادرشون )

می گم بعد از نماز مغرب بیا

کی می رسه؟؟؟؟ ساعت 9:45

می گه اول شما رو برسونم یا مامان اینا رو

می گم اول مامان بر سون

بعد از رسوندن مامانشون از کوچه خارج نشده بودیم که شروع کردم به اینکه ساعت چنده؟؟؟

م...: من که گفتم اول شما رو برسونم شما خودت گفتی نه

من: بعد از نماز مغرب شما الانه ؟؟

م...: من فکر کردم شوخی کردید آخه دیر رفتید

من : من مگه با شما شوخی دارم ...(با صدای بلند ) شما تا نماز مغرب رو بخونی بیای خودش

عادی عادی 45 دقیقه طول می کشه ...فکر کردی واسه چی گفتم بعد از نماز مغرب؟؟؟ ادامه ش یه کم واسه شما جوونا بدآموزی داره ... امیر اس ام اس می ده ما رفتیم خونه زن عمو

کار داشتی بزنگ من می رم خونه ...نمی خواستم بگم که کسی خونه نیست ...قاطی کرده بودم دیگه

وقتی کلید رو میزنم به قفل در و می بینم بازه فکر کردم بابا خونه است

بهش می گم بیا بالا

از قضا داداش کوچیکه بود و یه کم گیر دادن به اینکه چرا نمیاید خونه عمو و ........بی خیال بقیه

ش ....داداشه رفت و من همچنان عصبانی و اینا ادامه داشت تا 11 شب آخر الامر میگه فکر می کنی این همه جر و بحث لازم بود؟؟یا دلت از جای دیگه پر بود

(دیدید می خوان یه فیلم رو زیادی مهم جلوه بدن از وسط فیلم ماجرا رو تعریف می کنن و بعد به اول ماجرا می پردازن )

ماجرا از اینجا شروع شد که ناهار بودیم خونه داداشه و آقا به خاطر اینکه حالش یه کم خوب نبود

نیومد بعد ازظهر به خاطر بردن اینجانب به خونه خالشون اومد چند دقیقه ای نشست و بعد هم رفتیم

خونه تا من لباسم رو عوض کنم ....اونجا بحث بر سر این شد که گفتم حس میکنم زندگیم برنامه نداره و همه چیز برام بی معنی شده ...هیچ پیشرفتی توی این چند وقت نداشتم وبه نظرم میاد هیچ کار مفیدی انجام نمی دم ...نه به تحقیقاتم می رسم و نه به کارهام ...درس که نمی خونم ...امتحان دارم ...و از این جور حرفا ایشون هم اظهار فرمودن که من هم همب حالت رو دارم به تحقیقاتم نمی رسم هنوز عنوان پایان نامه ام رو تأیید نکردم باید برم تهران کنار همه اینا هفته دیگه حج رفتن و........خلاصه اینکه درد مشابه داریم و باید به هم کمک کنیم باید وقتمون رو بیشتر مدیریت کنیم بتونیم به همه کارهامون برسیم

بعد یه چیزی گفت که برای لحظه ای عصبانی شدم (حالا واسه حس کنجکاوی بعضی ها می گم

که دلیل بی برنامه بودن رو چیزی مطرح کرد که منو عصبانی کرد) به هر حال کنترلش کردم و آخرش قرار شد هر دو فکر کنیم و از این به بعد سر وقت به برنامه هامون برسیم ....این شد که: بنده شب قاطی کردم و گفتم شما که این قدر ادعا می کنی و حرف می زنی چرا عمل نمی کنی ؟؟

خسته شدم از بس تایپ کردم

دلم از جای دیگه پره و سر این بیچاره خالی می کنم

لازم به توضیح همه چیز قاطی شده و فشارهایی که روم هست داره اذیتم می کنه تا حالا خودم بودم و خودم حالا باید نگران چیزهای دیگه ای هم باشم اینا هیچ کدمش بد نیست ولی من فقط یه نفر آدمم

داداش کوچیکه - بحث- درد کمر مهدی - عمل - حرفای بابا - خیال ها و برنامه های .... - نگرانی خونه- انتظار همسر- توقعات فامیل همسر- رفت و آمد ها - دعوت شدن ها - درس نخوندن - بی حوصلگی - دلتنگی - انتظارات خونه- حرفایی که باید فقط شنید - سکوت-احتیاط - خداااااااااااااااااااا

دلم می خواد برم یه جا فریاد بزنم ولی فکر نکنم فایده ای داشته باشه

این وسط هم کی به داد آدم می رسه مگه اینکه از خدا بخوام

خدایا بهم صبر بده ...

معذرت خواهی اول واسه این که طولانی شد

دوم اینکه قاطی شد

سوم اینکه غمگین ناک بود بازم

چهارم اینکه اینقدر دیر شد

پیر شدیم واسه وبلاگ نویسی...

باید یه تحولی ایجاد کنم

دعا کنید برام

/ 25 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ایروانی

من فقط یه نفر آدمم داداش کوچیکه - بحث- درد کمر مهدی - عمل - حرفای بابا - خیال ها و برنامه های .... - نگرانی خونه- انتظار همسر- توقعات فامیل همسر- رفت و آمد ها - دعوت شدن ها - درس نخوندن - بی حوصلگی - دلتنگی - انتظارات خونه- حرفایی که باید فقط شنید - سکوت-احتیاط - خداااااااااااااااااااا ....... زیبا ... متنت را کامل خوندم.. سعی کن بنشینی یک جا و درست فکر کنی ... مثلا همین ایتم های بالا ... اگه دقت کنی که میدانم دانشجوی ریاضی هستی .. میتوانی این ها را اولویت بندی کنی ... مثلا بعضی از مهمانی ها را سعی کنی مودبانه به دلیل مشغله کار و درس کنسل کنی .. سعی کنی هر دم به دقیقه حرف دلت را به همسرت نزنی .. و سعی کن ان را پخته تر ارائه بدی ... مرد ها مثل ما نیستند . ان ها منطقی تر از مایند و تو با این کار ها همسرت را گیج میکنی ... مطمئنا خیلی از ایتم ها درجه بندی میشن .. مثلا مهم ترین کار هات را از بالا بنویس و به ریز ترینشان برس .. و وقتی نگاه کنی ...میبینی مثلا جر و بحث یک فامیل توی اولویت دهم تو قرار داره ... پس برای ان زمان کم میذاری .. چون در رتبه پایین تری قرار داره ... زیبا همه ما مشکل داریم و همه ما هم می د

saeedtz

شاید من اشتباه میکنم نمیدونم ولی به نظرم از بین اینایی که گفتی 1) بحث -بی حوصلگی - دلتنگی- حرفهایی که باید شنید و توقعات فامیل همسر(فکر کنم سکوت و احتیاط هم در ارتباط با این دو مورد آخره !!!) رو بریز دور واسه من به شخصه اینا یه اپسیلون ارزش نداره 2) در مورد داداش کوچیکه - درد کمر مهدی - عمل - حرفای بابا باید بگم که آدم اول در مقابل خودش مسئوله 3) نگرانی خونه- انتظار همسر- رفت و آمد ها - دعوت شدن ها - انتظارات خونه-- خداااااااااااااااااااا اینا واسه همه هست کاملا هم طبیعیه خیلی سخت نگیر!!! 4) و اما خیال ها و برنامه های .... - درس نخوندن اگه واقعا به نظرت اینا چیزایی هستن که به زندگی ارزش میدن خب بجای 1 و 2 رو اینا وقت و انرژی و تمرکز بذار به نظرم خیلی پیچیده نیس!!! ضمنا اینقدر اون شوهر بیچارتو بیخودی اذیت نکن اونم صبرش یه حدی داره حالا ببین کی گفتم!!! بای!!!

محمد حسین

سلام . وقت به خیر . پیر شدن برای وبلاگ نویسی ؟ اواخر پارسال من هم به این نتیجه رسیدم که نوشتن وبلاگی مثل وبلاگ خودم دیگه از من گذشته . خیلی ساده گذاشتمش کنار . هم اکنون هم یه وبلاگ تخصصی هنرهای تجسمی راه انداختم که مقالات هنری توش میذارم . و بیشتر وقتم را هم به طراحی مشغولم و به استخوان خرد کردن . آدمی مثل من که هنوز اسیر نشده این قدر گرفتاره که حتی خانواده اش را هم در روز چند دقیقه بیشتر نمی بینه شما که گرفتار شدید دیگه چی . موفق باشید .

محمد حسین

خب فکر می کنم لازمه اصلاح کنم . گرفتاری داریم تا گرفتاری . گرفتاری من که گرفتاری نیست . هنوز جهت و هدف خاصی نداره . می تونید این دو تا پیغامو حذف کنید.

عقیق

سلام از دستت عصبانیم! نمی خواد فریاد بزنی،درست عمل کن این مباحث نکه مهم نباشه ولیمهم تر از خودت نیست! توقعات رو تو دامن میزنی ! چرا چیزی که ازارت میده و در حد توان تو نیست را به صراحت و مودبانه به نحو خوبی تغییرش نمیدی؟ سمانه یک نکته رو درست گفت،وقتی نمی تونی با تدبیر و با ادب عذر بخواه. تو ادما رو هر جور بخوایی میتونی عادت بدی!!!!!!!!!!!!!!! در ضمن مردها فقط در چهار چوب و برنامه های خودشون میتونن فکر کنن. اما خانمها در ان واحد هزاران فکر رو در سر دارن و می خوان به همشون برسن و همه رو مدیریت کنن. این شدنی نیست چون توان ما محدود هست. وقت اون رسیده که خواهر باشی نه مامان و به خودت بیشتر فکر کنی. زیبا بزار زیبا زندگی گنه اذیتش نکن!

الهام

سلام گلم[گل] چرا اينقدر كلافه اي؟ زيبا حل ميشه ، همه چي حل ميشه فقط اگر يه كم صبر داشته باشي. خوش به حالت كه تو تنهائي هات و ناراحتي هات ميتوني بري كنار دريا، تو اين روزا بيشتر برو آرومت ميكنه . عزيز دل توكل به خدا يادت نره، آپم خوشحال ميشم بياي[نیشخند] زمان همه چيز رو حل ميكنه[ماچ]

مدد

باسلام وبلاگ خوبی دارید من اولین بار است به اینجا می ایم شما روان و با یک زبان طنز جالبی نوشتید به صورتی که خواننده خسته نمی شود خوشحالم می کنید به وبلاگ منم سری بزیند و بعد از خواندن مطالب نظر تون را در مورد اینگونه بحث ها بنویسید متشکزم یاعلی

رژانو

سلام اين پرشين بلاگ اعصاب همه رو به هم ريخته!اشكال نداره،اين مشغله ها هم مي گذره!

ایمان

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]khoda joonaaaaaaaaaaaaaaam rast migi? abjiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii kheili khoshhalam kardiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii khodaya shokret, sare vaght bia vasam tarif kon bebinam jaryan chieeeeeeeeeeeeeeeeeee[هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا]