قسمت پنجم

چند جمله از نویسنده :

سلام

راستش فکر نمیکردم این داستان طرفداری داشته باشه به همین خاطر ادامه اش رو ننوشتم ولی وقتی اومدم و لطف دوستان رو دیدم خوشحال شدم که کسانی هستند که این داستان رو بخونند . امیدوارم بتونم از این به بعد زود به زود آپدیت کنم تا شرمنده لطف دوستان نشم .

 

به فکری افتاد و سریع بی مقدمه از خانه خارج شد سلامی به پدر کرد و در را محکم بست

می شنید که مادر به هومن و مهتاب می گوید رفتارش خیلی عجیب شده است

به کتاب فروشی نزدیک خانه رفت و کتابی را انتخاب کرد وقتی قیمت کتاب را از فروشنده پرسید چشمش به دفتر زیبایی خورد که چشمش را گرفت و از فروشنده خواست آن دفتر را هم به او بدهد .

فروشنده کتاب را برایش با کاغذ کادویی تزیین کرد و او سریع به خانه برگشت

مهتاب طبق معمول در حال صحبت و خندیدن بود

مهتا هدیه اش را جلو آورد و صورت مهتاب را بوسید و گفت خواهر عزیزم تولدت مبارک

مهتاب جیغی کشید و گفت ببخش مهتا جون من چون یادم رفته بود امروز تولدمونه هومن زحمت کشید و کیک رو خرید واسه همنیم هدیه ات رو فردا میارم ...و بوسه ی محمی بر گونه های مهتا داد.

مهتاب لبخندی زد و گفت این چه حرفیه منم یادم رفته بود ....

وقتی کیک را با چاقو می بریدند مهتاب گفت وقتی هر سال روز تولدم می رسه با خودم می گم امروز دوباره دنیا اومدم پس زندگی دوبارهبه من هدیه داده شده ... خدایا شکرت ...

مهتا هم چشمانش را بست و گفت تولدی دیگر....

به نظرش جالب آمد

تصمیم گرفت دوباره شروع کند ...

وقتی شب همه جا خلوت شد و خانه در تاریکی فرو رفت مهتا دفتر جدیدش را به دست گرفت و زیر آسمان رفت و به ستاره ها خیره شد .

با خودش گفت از فردا باید تغییر کنم ...دیگه از این همه شکست خسته شدم داشت فکر می کرد چرا در کنکور موفق نشده و چرا این همه خمود و افسرده است

به نظرش آمد باید تمام افکار قدیمی اش را دور بریزد و به چیزهایی که علاقه دارد فکر کند

دفترش را باز کرد و نوشت :

مهتا فکر می کنی چه چیزی باعث شد در کنکور موفق نشوی در حالی که خوب خوانده بودی ؟

جواب :

کمی فکر کرد و گفت

برای این که علاقه ای به رشته ی ریاضی نداشتم

همیشه دلم می خواست پزشک بشوم

و همین را نوشت و در مقابلش دوباره نوشت :

چه راهکاری برای این کار وجود دارد؟

جواب : دوست دارم رشته ام را تغییر بدهم و در رشته تجربی در کنکور شرکت کنم و به رشته پزشکی برسم

دوباره به آسمان خیره شد و نوشت :

مهتا !چرا این قدر این چند وقت افسرده شده ای ؟

جواب : چون احساس تنهایی می کنم و کسی را ندارم با او صحبت کنم . احساس شکست می کنم چون خواهر م را از خودم موفق تر می بینم .

- پس چه باید کرد ...

جواب: باید کسی را بیابم که با او صحبت کنم ...

- چه کسی؟

- مادر ! نه ... پدر ! نه .... مهتاب !.... هومن !نه ....

مرکز مشاوره نور!

به نظر خودش هم عجیب می رسید انگار کسی با او حرف می زد

در دفترش نوشت 

فردا به این مرکز مشاوره میروم

احساس سبکی می کرد ...

از خداوند به خاطر روز تولدش و فراموش کردن این روز و وجود مهتاب باعث  خرید این دفتر شد تشکر کرد و بعد از مدت ها اوین باری بود که به آرامی خوابید ...

در خواب خود را در لباس سپید پزشکی دید و ...

(ادامه دارد ) 

 

 

/ 6 نظر / 11 بازدید

هوالمحبوب سلام عیدتان مبارک [گل] باعث خوشحالیه که ادامه اش را نوشتید ممنون سلامت و شاد و سربلند و عاقبت به خیر باشید. [گل]

خزان

سلام آبجی خوندیم لذت بردیم خیلی ممنون که بلاخره آپ کردید[گل] .**میلاد مسعود و مبارک رسول اکرم(ص) و امام جعفر صادق(ع)** رو تبریک میگم. موفق باشید[چشمک][ماچ][گل]

سوگند

سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت بادت اندر شهرياري برقرار و بر دوام سال خرم، فال نيكو، مال وافر، حال خوش، اصل ثابت، نسل باقي، تخت عالي، بخت رام ********سال نو مبارك********

خزان

سلام عیدتون مبارک[گل]

برگریزان

سلام آبجی این داستان چند قسمته منتظریما[رویا] [گل][گل][گل][گل][گل]] [گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل] [گل][گل] [گل]