قصه دريا و سنگ کوچولو

مي خوام از آيينه ها دل بكنم            اما دل نمي ذاره <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

برم و دل رو به دريا بزنم               اما دل نمي ذاره

 

هميشه وقتي كسي رو دوست داري ازت دوري مي كنه و هر وقت از يك نفر دوري ،دوستت داره

توي جمع تنهايي و توي تنهايي يك جمعيت

وقتي نمي خواي فكر كني همه ي فكر ها با هم مي ريزن سرت و وقتي مي خواي به يك چيز فكر كني هيچي به فكرت نمي رسه

وقتي تنهايي خدا رو داري و وقتي خدا رو داري تنها نيستي

وقتي از يك آدم انتظار ادب داري ، يادش مي ره و وقتي يادش مياد كه تو نيستي

توي تاريكي دنبال روشنايي مي گردي و توي روشنايي تاريكي مي بيني

وقتي نمي خواي كه دوستت داشته باشه ، دوستت داره و وقتي مي خواي ، ديگه دوستت نداره

توي دنيا نقشت رو بازي مي كني و دنيا تو رو بازي مي ده

وقتي دنيا مياي گريه مي كني ، همه مي خندن و وقتي مي ميري تو آزادي و همه گريه مي كنن

وقتي مي ميري تو لباس سفيد تنت مي كني و همه لباس سياه مي پوشن

وقتي به يكي بدي مي كني بدي مي بيني و توي اين دوره زمونه اگر به كسي خوبي هم بكني بازم بدي مي بيني

وقتي دلت مي خواد فرياد بزني مجبوري سكوت كني و وقتي فرياد مي زني همه سكوت مي كنن

وقتي منطقي فكر مي كني ازت مي خوان احساساتي باشي و وقتي احساساتي مي شي مؤاخذه مي شي

وقتي گريه هات رو مي خوري ازت مي خوان گريه كني و وقتي گريه مي كني ازت مي خوان گريه هات رو بخوري .

قصه دريا و سنگ كوچولو

يكي بود ...

يه تكه سنگ كوچولو يه گوشه اي كنار دريا زندگي مي كرد ...واسه خودش بود و خودش .شب مي شد و روز مي شد ...همه مي رفتن و ميومدن ولي اون بود و خودش .

يه روز دريا بهش گفت چرا نمي ذاري كسي به دلت نفوذ كنه ...سنگ گفت هر كسي لياقتش رو نداره ...دريا گفت چرا ...بالاخره يكي لياقتش رو داره ...موضوع اينه كه خودت نمي خواي.

سنگ كوچولو تصميم گرفت كه بخواد ...روزها مي گذشت دريا ميومد ، موج هاش رو به سنگ مي زد ، نازش مي كرد ...سنگ كوچولو هم واسش درد و دل مي كرد ...تا اينكه اون قدر موج هاي دريا بهش خورد كه سست شد ...ترك برداشت ...لاي ترك هاش آب رفت .

يه روز صبح كه بيدار شد تا به دريا بگه كه اون به دلش رسوخ كرده ديد كه ديگه از دريا خبري نيست ...دريا رفته بود ...بي خداحافظي ...

سنگ كوچولو موند و يه دل شكسته ...نه واسه اين كه دريا رفته بود و اون رو تنها گذاشت ...اون مي دونست كه هيچ وقت سنگ و دريا با هم نمي شن ...چون سنگ توي دل دريا هم كه بره بازم سنگه ...اما از اين ناراحت بود كه چرا دريا بي خداحافظي رفت ...چرا؟...چرا؟

 

/ 35 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
saeid

با سلام زيبا جان بلاگ خوبی داری لازم دونستم به خاطر اومدنت به کلبه ام من هم رسم مهمان نوازی را به جا بياورم سبز باشی و پيروز ــــــــــــــــــ سعيدــــــــــ

ناشر

آنكه مي گفت ندانست ... آنكه دانست نگفت ..... البته هميشه اينطور نيست ها .... سال خوبي رو براي شما و همه بينندگان وبلاگتون آرزومندم .... شايد شما هم يكي از برندگان وبلاگ من باشيد ..... يا علي

عقیق

سلام،خوبم و نفسم در مياد. :) خدا اين کامپيوتر تو بکشه يکی ديگه زنده کنه :) به جناب مهندس بفرماييد که ايشون چيکاره بيدن پس !!!!!

عقیق

در شب سیاهتان، به روزم!!!!

(_•ˆ•… HaStY…•ˆ•_)

چرا آپديت نميکنی؟؟؟؟ راستی من اين شعرو دوس دارم مال علی چی بود؟اسم کاستشو فراموش کردم ...

..

سلام خانوم ...چرا آپديت نمی کنيد ...نگران شدم ...نکنه خدای ناکرده اتفاقی افتاده ..قبلا فعال تر بوديد

ali

سلام, webbloget kheili bahale, bahaltaram mitoone beshe

سعيد

سلام مهربون / ممنون از حضورت / خداحافظی واژه دلتنگی است ، اميد که هيچ قلبی اسير این دلتنگی نباشد / ارادتمند

رهگذر

سلام. هرچند از ابتدای امسال باهات قهر بودم که در متن قبلیت کنار دوستای دیگه ات هیچ دعای خیری برای من نکرده بودی اما دل کوچیکم زود تنگ میشه و نمیتونه از کسی دلخور باشه. خیلی خوشحالم که متنهات خیلی زیبا شده... زیبا و اندیشمند. بعضی از جملات متن رو سزاواره که آدم بنویسه و همیشه همراه داشته باشه. زیبای من آرزو میکنم امسال واست سالی باشه که به همه ی خواسته هات برسی. ضمنا امروز که دارم این کامنت رو برات میذارم نهم ربیع الاول یعنی سالگرد اولین روز امامت حضرت موعود(عج) است. یه مناسبت دیگه هم مال امروز هست که بماند. دو روز پیش هم تولدم بود که خودم از طرف همه ی شما ها به خودم تبریک گفتم. دیگه.......... خوب فعلا فکر میکنم کافیه. زیبا جان و همه ی بچه ها .... سال نوتون مبارک