در اوج شلوغی تنهایم

سلام

هر جایی را نگاه می کنم جمعیت است

آدم ها می آیند و می روندو من گوشه ای تنها فقط نظاره گرم

ذهنم پر است از علامت سوال

خدایا چرا این قدر تنهایم

لحظهای مرا با خودم تنها نمی گذارند

چرا فکر نمیکنند من خلوت خودم را می خواهم

نزدیک است اشکم دربیاید

خدایا خودت می دانی دردل من چه می گذرد

همه کسانی را که انتظار داشتی به کمکت بیایند نمی یابی

هیچ کس حتی به زنگ تلفنت هم جواب نمیدهد

به نظر می آید باید خوشحال باشی

واقعا؟؟؟

با این همه نگرانی ها چه کنم

خدایا

چرا کسی کمکم نمی کند

من می ترسم

خدایا

من که در تمام لحظه های زندگی ام

در اوج غم هایم تنها اشک ریختم

حالا چرا؟؟؟؟

تردید دارد خفه ام میکند

هیچ کسی را نمی بینم

و باز هم

در اوج شلوغی تنهایم

همه می آیند  می گویند   می روند

همه می پرسند چرا ؟؟؟

من دلم می خواهد

حالا که باران می بارد کنار دریا بودم

مید انم که دریا طوفانی است

شاید بی تابی های دریا آرامم کند

جای سرنگی که بر رگم فرو رفته درد می کند

خدایااااااااااا

جوابم را کی می دهی

این همه سال

این همه آدم های مختلف

آمدند و رفتند که آخرش من این گونه احساس تنهایی کنم؟؟؟

من که به اندازه کافی تنها بودم

آخر کی راحت می شوم . ؟؟؟؟

کی آرام می خوابم ؟؟؟

در دنیای دیگری غرق شده ام

خدایا صبر می خواهم

صبر می خواهم

صبر می خواهم

یا به من صبر بده

یا راحتم کن

قلبم دیگر طاقت این همه درد ندارد

خدایا صبرم بده

صبرم بده

کی آرام می گیرم ؟؟

توضیح شخصی : مهدی جان . نمی دونم برای بابا چه اتفاقی افتاده . امیدوارم هر چه زودتر خوب بشن . و تو هم روحیه ات رو بدست بیاری. .داداش خوبم

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دريا

سلام زيبا دوست داشتي برام تعريف كن چي شده

م.عروج

سلام خواهری.[قلب] خوبی؟ متنت رو کامل خوندم. حس کسی رو دارم که محکم خوردم به دیوار روبه روم!!!! چرا؟ نمی دونم به خدا. فقط خواستم حسم رو بگم. نمی دونم اول شدم یا نه. اما شاید شده باشم. امیدوارم پدر داداش مهدی هم زودتر خوب بشن. آپم بیا پیشم[قلب][قلب][قلب] [گل][گل][گل]

هیوا

[ناراحت] اگه کسی رو دیدی که تنها نبود بگو منم زیارتش کنم شاید منم از تنهایی در اومدم

داوود

همیشه اب نطلبیده مراد نیست... می برنت تا که قربانی ات کنند... اگر بر سر انیم که دگر بار ودگر بر پاخیزیم...چاره ای نیست...تحمل..

تي تی

چي شده عزيزم ..مربوط به همون مراسم خواستگاري و اينا ميشه؟؟؟؟

محمد

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود

م.عروج

آخیه خواهری ناراحت نباش غصم می گیره. آره یه تشکر خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی بزرگ بهت بدکارم گلم پاس شدم[بغل][قلب][قلب][گل] قربونت تو پاکی دعاهات می گیره. امتحان امروزم هم همچین جالب نبود. یه زحمتی بکش برام. خدا حرف تو رو بیشتر قبول داره [قلب][گل]

یک مسافر

دعاهایت را بنویس نفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد .قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد.اما وقتی که می خوابم ، بيدار می ماند تا خوابهايم را تماشا کند. نفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد .قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد.اما وقتی که می خوابم ، بيدار می ماند تا خوابهايم را تماشا کند.... او مسئول آن است که خوابهايم را تعبير کند.او فرشته من است، همان موکل مهربان.اشک هايم را قطره قطره می نويسد.دعاهايم را يادداشت می کند. آرزوهايم را اندازه می گيرد و هر شب مساحت قلبم را حساب مي کند و وقتی که مي بيند دلتنگم ، پا در ميانی مي کند و کمی نور از خدا مي گيرد و در دلم مي ريزد،تا دلم کوچک و مچاله نشود. به فرشته ام ميگويم:از اينجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟من کی به ته رويلهايم ميرسم؟ميگويم:من از قضا و قدر واهمه دارم.من از تقدير ميترسم.از سرنوشتی که خدا برايم نوشته است.من فصل آينده را بلد نيستم.از صفحه های فردا بيخبرم.ميگويم:کاش قلم دست خودم بود....کاش خودم مينوشتم..... فرشته ام به قلم سوگند مي خورد و آن را به من مي دهد و مي گويد:بنويس.هر چه را که مي خواهی...

یک مسافر

بنويس که دعاهايت همان سرنوشت توست.تقدير همان است که خودت پيشتر نوشته ای... شب است و از هزار شب بهتر است.فرشته ها پايين آمده اند و تا پگاه درود است و سلام.قلم در دست من است و مي نويسم.مي دانم که تا پيش از طلوع آفتاب تقديرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت. عرفان نظر آهاری خدا مهربان است و مقتدر و حکیم.

الهام

وبلاگ جالب داره.... موسیقی جالب هم روش گذاشتی. خوشحال میشم به وبلاگ من هم سربزنی