قسمت سوم

آسمان پر از ستاره بود .

ستاره ها هم از خوشحالی چشمک می زدند

 

مهتا در لباس سفید مانند فرشته ها شده بود

 

در آخرین لحظه مهتاب را بوسید و گفت ان شاالله عروسی تو جبران کنم

مهتاب در خودش فرو رفته بود

چقدر زود گذشت

از آن روزی که استاد هومن فرزین به خواستگاری مهتا آمد چند ماهی می گذشت

هومن و مهتا

چه زوج خوبی

و چقدر به هم می آمدند

و مهتاب همچنان غمگین و افسرده

 

دلش می خواست با کسی حرف می زد

و می گریست

آنقدر که سبک شود

خوشحال بود

از خوشبختی خواهر دوقلویش

ولی هر کس در عروسی او را می دید به حال او تاسفی می خورد

- بیچاره مهتاب

- آخه طفلکی

- کاش داماد یه برادری هم داشت حالا تحصیلات نداشت مهم نبود

نیش و کنایه ها از هر سو می رسید

- مهتاب جون دانشگاه هم قبول نشدی

مهتاب آرام و بی هیچ حرفی همه آن ها را پشت سر می گذاشت

و فقط از خداوند صبر می خواست

خدایا خودت بهم صبر بده تا این ابلهان متوجه کارشون بشن

 

ادامه..

 

/ 8 نظر / 16 بازدید
نازنین

موفق و شاد باشی منتظر حضور سبزتون هستم

ساحل امواج

هو المحبوب سلام نمی دانم یک داستان یا یک واقعیت اما هر چه هست سبک نوشتاری شما قابل تحسینه این سه قسمت را دنبال می کردم منتظر قسمت چهارم می مانم... [گل]

کیارش علیپور

آفرین عجب وبلاگ خوبی دارین

رهگذر

خیلی خوب بود آبجی منتظر قسمت چهارم هستم[گل][تایید]

مریم!

سلام زیبا جون خوبی خانومی؟ مدتی این طرفا نبودم. آقا محمد خوبن؟[لبخند] ایشالله همیشه شاد و خوشحال در کنار هم باشید[گل][گل]

ایمان

سلام زیبا ترین زیبا... خاموشم... خسته... .....................

علی

سلام باری که حملش ناید زگردون جز ما ضعیفان حامل ندارد خوشحال میشم به من هم سر بزنین